خرید بک لینک
پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت و خداوند توبه ی او را پذیرفت، زیرا خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است.سوره ی بقره، آیه ی 37نمی توانستم حرف بزنم، نه با آدم ها، نه با دنیا، نه با درختان و باران که با تو نمی توانستم حرف بزنم.نه اینکه بلد نبودم،بلد بودم اما نمی توانستم چیزی بگویم. زندگی با تمام روزمرگی هایش مرا با خود برده بود. یادم رفته بود یادت باشم. وقتی درس می خواندم، وقتی از صدای باران شاد می شدم، وقتی بی دلیل دلم می گرفت، وقتی در خانه تنها بودم، حتی وقتی نماز می خواندم.یادم رفته بود چطور یادت باشم، نماز می خواندم اما حواسم پیش تو نبود. هی دور و دورتر می شدم از تو، از لبخندتو، از نگاه رنگین کمانی تو. هی غرق و غرق تر می شدم در زندگی، در کتاب هایم. هی نا امید می شدم بی اختیار. هی دلم میگرفت بی اختیار و احساس می کردم چیزی گم کرده ام.تو اما بودی. تمام روزهایی که من دور می شدم. تمام روزهایی که من غرق می شدم تو بودی. حتی دستم را هم گرفته بودی. که اگر نبودی و دستم را نمی گرفتی، نه فقط دست هایت که همه چیز را از دست می دادم. تو سکوت کرده بودی و بی صدا در کنارم حضور داشتی تا نگذاری خیلی دور شوم.یک جایی راه تمام شد. شاید هم من از رفتن خسته شده بودم. همان جایی که دیگر نتوانتستم دلی را شاد کنم و مشکل کسی را حل کنم. همان جایی که احساس کردم روزهای زیادی را بر باد داده ام، بدون اینکه با تو ح

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید! وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می*کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می*دیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می*گفتم که در ذهنم چه می*گذرد. من طلاق می*خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی*رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می*کرد. می*دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی*اش آمده است. اما واقعاً نمی*توانستم جواب قانع*کننده*ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می*سوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می*تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه*ام را بردارد. نگاهی به برگه*ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه*ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی*توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

صفحه بندی